اول نوشت :
۱۶ آبان تولد ۳ سالگیه وبلاگم بود که خودم هم یادم نبود! سه سال نوشتم از خاطرات شروع کردم و رسیدم به نا گفته ها!
وسط نوشت :
همون ۱ خط و نصف آخری که نوشتم باعث شد که رکورد اظهار لطف دوستان در ماه های اخیر در وبلاگ من شکسته بشه و به عدد ۱۰ برسه! این نشون دهنده اهمیت این جور مسائل در زندگی آدماست. یا در واقع بگم که ما ها این موضوعات رو خیلی دوست داریم نه؟
خوب می دونم که چرت نوشتم این تیکه بالا رو ! ولی خوب اصولا ما چرت گفتن در این جور مسائل رو هم دوست داریم نه؟
پی نوشت:
تو ایران به زن ها خیلی ظلم میشه !
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:13  توسط علی
|
اول نوشت!
می گن اولین باری که آدم روی زمین فرود اومد ، افتاد تو هند! و حوا افتاد تو جده ! وقتی آدم اومد دنبال حوا ، سر راهش خونه کعبه ( یا یه همچین چیزی ) رو ساخت. و خدا ازش قول گرفت که بعدا هم بیاد اونجا و بهش رسیدگی کنه!
چند سال بعد از اینکه آدم دست زنش رو گرفت و رفت سر خونه و زندگیش و بچه هاشون بزرگ شدن و دقیقا همون زمانی که وقت ازدواج هابیل و قابیل بود و دعوا بالا گرفته بود ، آدم یادش اومد ( یا خدا یادش آورد!) که باید بره به کعبه یه سری بزنه!
همون زمانی که آدم رفته بود حج!!! دعوا بالا گرفت و قابیل هابیل رو کشت!
وسط نوشت!
هفته پیش داییم رفت مکه ! و برای مدت یک ماه خونش رو داد دست ما! از اونجا که بچه ها خیلی اهل دل هستن ، قرار بساط ورق بازی و رقص و ... تو خونه حاج داییم گذاشته شد! ولی از شانس بد روز اول هممون رفتیم به کوری و این ویروس نامرد ( شما فرض کنین آنفولانزا ) زد هممون رو ناک اوت کرد! این شد که یک هفته جز تلفن رایگان خونه دایی اینا، هیچی حال نمی داد!
پی نوشت!
باور کنین ماه ها دلم می خواست که شماره تلفنش رو داشته باشم تا لااقل یه مسیج بهش بدم! ولی حالا که دارم احساس می کنم که نمی تونم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:53  توسط علی
|
همش تو فکرم که چطور میشه از این کشور رفت!؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:1  توسط علی
|
از روزی که پروژه ام رو تحویل دادم ۱ ماه می گذره و همه نمره هام رد شده ، ولی نامردا هنوز کارای تصفیه حسابم رو انجام ندادن! میگن وقت نداریم برو ۱ ماه دیگه بیا. به خیال اینکه دیگه وقت تصفیه حساب شده رفتم دزفول ولی خانم با کمال خونسردی به من میگه " کی گفته بود بیای ؟ برو ۱ ماه دیگه بیا ، وقت ندارم! " . مسخرس،۶ ساعت راه کوبیدم و رفتم دزفول و خودم رو در معرض آنفولانزای نوع آ قرار دادم
(آخه تو خوابگاه دانشگاه ۶ نفر آنفولانزا گرفتن!!
) و این طوری جواب گرفتم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : هر کس رو تو این دنیا می بینی یه عشق ( از نوع جنس مخالف ) واسه خودش در نظر گرفته ! و اونایی که دیر جنبیدین........
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:41  توسط علی
|
برنامه جمعه هر هفته شده این:
خرید مرغ یا گوشت، آماده سازی های اولیه ، جمع شدن بچه ها و حرکت به سمت پارک ساحلی با پارس عسکر! ورق بازی از انواع مختلف! به سیخ کشیدن مرغا یا کبابا ، بلند کردن صدای سیستم ماشین ( انواع آهنگ ها نظیر لب کارون ، کنسرت امید و ... ) و انواع رقص ( هر کی رقص مخصوص خودش رو داره ) و نهایتا برگشت به خونه در حالیکه همه تو ماشین در حال داد زدن و ... هستیم و صدای ضبط رو آخره !!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : این هفته عروسی یکی از بچه ها بود. حسابی ترکوندیم. برنامه حرفای شر و ور ، واسه جمعه ردیف بود. ( حرف های ناب مخصوص ایرانی ها از نوع رقص ملت گرفته تا مستی بابای داماد تا جد و آباد خانواده عروس! )
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط علی
|