تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

برنامه جمعه

برنامه جمعه هر هفته شده این:

خرید مرغ یا گوشت، آماده سازی های اولیه ، جمع شدن بچه ها و حرکت به سمت پارک ساحلی با پارس عسکر! ورق بازی از انواع مختلف! به سیخ کشیدن مرغا یا کبابا ، بلند کردن صدای سیستم ماشین ( انواع آهنگ ها نظیر لب کارون ، کنسرت امید و ... ) و انواع رقص ( هر کی رقص مخصوص خودش رو داره ) و نهایتا برگشت به خونه در حالیکه همه تو ماشین در حال داد زدن و ... هستیم و صدای ضبط رو آخره !!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : این هفته عروسی یکی از بچه ها بود. حسابی ترکوندیم. برنامه حرفای شر و ور ، واسه جمعه ردیف بود. ( حرف های ناب مخصوص ایرانی ها از نوع رقص ملت گرفته تا مستی بابای داماد تا جد و آباد خانواده عروس! )

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط علی  | 

خدا

همیشه یه حس مزخرف بهم می گه که وظیفه ام رو در مقابل دیگران خوب انجام نمی دم! زیاد فرق نمی کنه که کی باشه فقط میزان این حس متفاوته ! یه حس تانوانی. هیچ وقت نتونستم درک کنم که آدم ها با هم فرق دارن!

شب. شب ها وقتی می خوام بخوابم غمی بزرگ روی دلم رو می گیره ! بزرگ تر از اون چیزی که حتی خودم فکرش رو می کنم.

همه ی اون کاستی هایی که در طول روز و همه دوران زندگیم احساس کردم باهم در درونم شروع به غلیان می کنه و یکباره من رو از پا در میاره . هیچ گریزی نیست! فقط یه مسکن هست. نمی دونم کیه یا اینکه کجاست ولی اسمش رو می دونم که می گن خداست! شاید به خاطر اینکه به خودم القا می کنم که هیچ کاستی نداره و همه چی از دستش بر می یاد ، واسم می شه یه پناه . نه اینکه کار خاصی واسم انجام بده ، فقط کمکم می کنه بخوابم. فقط درد رو ساکت می کنه. برای یک شب.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : هیشکی حس تنهایی انسان رو تو این دنیا پر نمی کنه. این یه قانونه!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:41  توسط علی  | 

خانه اندیمشک

ترم اول که بودم تازه شروع کرده بودم به نوشتن ، همونایی که اصطلاحا بهش میگن دست نوشته! همونایی که همش سوخت. یعنی سوزوندمش. انصافا خیلی فاز داد . شب تصمیم گرفتم و صبح زود پا شدم و دم در خونه دانشجویی مون ، تو اندیمشک ، سوزوندمش. پشیمون نیستم ولی نمی دونم کارم درست بوده یا نه! اون موقع ترم 4 بودم. ساکن اندیمشک! بعد از اون به خودم قول دادم که دیگه هرگز ننویسم!!! ولی همون ترم دوباره نوشتم. چند روز پیش داشتم جزوه هام رو نگاه می کردم دیدم پره از اون نوشته ها!

اندیمشک:

ترم 4 بودم. بعد از کلی در به دری بالاخره اومدم پیش بچه های همشهریم و باهاشون هم خونه شدم. خونه خیلی بزرگی بود. با 3 اتاق و یه پذیرایی بزرگ! حیاطش هم خیلی بزرگ بود. 7 نفر بودیم. من ( علی ) ، میثم ، مسعود ، رضا ، علی ، امیر حسین و امین . رضا و امیر حسین و امین ، سرباز بودن و پادگان معروف دوکوهه خدمت می کردن. خونه چسبیده بود به تالار گلها. یه پارک خوشکل هم جلوش بود. با اینکه معمولا سر و صدای تالار اذیت می کرد ولی همسایه بودن با تالار عروسی و دیدن تیکه میکه های باحال ( خوب معمولا خیلی هم آرایش می کردن و میومدن عروسی!!!) ارزش دردسراش رو داشت. واسه من که اون ترم درسام خیلی سنگین بود این کار به عنوان عاملی برای تجدید روحیه محسوب می شد.

وسایل خونه تکمیل بود ( البته از نوع دانشجوییش ! ) و با ماهواره ای که بچه ها اضافه کرده بودن زندگی خیلی حال می داد بهمون. یادم نمی ره که ماهواره رو روشن می کردم می ذاشتم کانال PMC ( این کاناله عشق منه ) و حسابی درس می خوندم! خیلی فاز می داد.

صبح های زود بچه ها می رفتن پادگان واسه همین تقریبا همیشه زود بیدار می شدم. صبح هایی که تو خونه با میثم تنها بودم (بچه ها معمولا خواب بودن) میثم زود منو بیدار می کرد و از نرگس سوال می پرسید. خودش می گفت 8 سال با نرگس دوست بوده بعد رابطشون بهم خورده! همیشه آمار نرگس رو از من می خواست ( الان هم می خواد!!!) چون نرگس دانشگاه ما بود و من همیشه می دیدمش . ولی میثم دانشگاه آزاد بود. وقتی در مورد نرگس صحبت می کرد احساس می کردم که ته دلش فکر می کنه که یه روز دوباره نرگس برمیگرده! ولی خوب می دونستم اون روز هیچ وقت نمیاد. می دونستم نرگس نامزد کرده و داره ازدواج می کنه! ( الان ازدواج کرده ) میثم خوش هم می دونست ولی شاید نمی تونست فراموشش کنه! مثل من که شاد نتونم اندیمشک رو و اون خونه و اون نرده های فلزی که در اوج دپرسی بهش تکیه می دادم و به دخترهای زیبا و زشتی که برای عروسی خودشون رو ارایش کرده بودن نگاه می کردم رو فراموش کنم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : درسم تموم شده و الان منتظرم برم خدمت مقدس سربازی !!!

پ ن : این روزا فحش خیلی خیلی زیاد می دم. سبک می شم حسابی !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:52  توسط علی  | 

عنوان نمی خواد


نیازی به توضیح نیست، می خوام یه کم تغییر کنم. باید بنویسم ، دیگه دلیلی نداره اون چیزایی که تو ذهنم می گذره پاک کنم. فکر کردم که بهتره مخفی بنویسم. ولی می بینم که بلاگ من زیاد هم خواننده نداره ، پس همین جا می نویسم.


سوسنگرد!

ما دو سال سوسنگرد بودیم! سال 69 و 70 . تازه جنگ تموم شده بود. سوسنگرد که در بهترین حالت می تونست یه بخش ( کمتر از یک شهر) باشه ، زمان ورود ما فقط یه خرابه بود. شهر عرب نشین و فوق العاده کثیف! من اون موقع 4 سالم بود. ولی خوب خیلی چیزا یادم هست. سال اول تو یه خونه بودیم که به اندازه یه قصر بزرگ بود. وسایلی که ما برده بودیم فقط تو 2 تا از اتاقاش جا می شد و بقیه اتاقاش خالی بود. همون سال بابام یه موتور گرفت. دقیقیا صحنه ای که بابام با موتور جدیدش بر اولین بار وارد خونه شد. یادم هست. ( خوب یادم هست که دو تا تخم مرغ گذاشتیم زیر چرخواش ولی یکیش نشکست!)

ادامه دارد...


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:8  توسط علی  | 

افسردگی پس از زایمان!

همیشه فکر می کردم که اینا ، یعنی یه چیزایی مثل افسردگی پس از زایمان یه مشت مزخرفاتیه که دکترا می گن. تا اینکه یکی از آشناهای نزدیکمون بعد از زایمانش دچار این مشکل شد. و من فهمیدم که نه واقعا یه چیزایی هست !!!

هر دانشجویی که درسش تموم می شه اصطلاحا می گن " فارغ " شده. این فارغ شدن که من تجربش می کنم الان احتمالا یک سری شباهتایی با اون فارغ شدن داشته باشه. دوتاش رو من تجربه کردم.!!!

شنیدین که هر کی که فارغ بشه تا یه مدت همش فکر می کنه که هنوز هم بچه تو شکمشه !!  خوب منم هنوز هی فکر می کنم که دانشجو ام و ادای دانشجو ها رو در میارم.

دوم همون افسردگی پس از زایمان!، ببخشید بعد از فارغ شدنه از درس که من دچارش شدم!! 

واقعا سخته نه!؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:21  توسط علی  |